مدیسا مدیسا ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

مدیسا دختر کوچولوی مامان رزی و بابا مازی

عکس گرفتن شب یلدا

٥ شنبه دوباره باهم برای عکس گرفتن با دکور مخصوص شب یلدا ، راهی آتلیه کودک شدیم و چند تا عکس های خوشگل یادگاری با اون قیافهء موش با مزه ات گرفتیم!! دعا کن مامان رزی همیشه سرحال باشه تاه همیشه این مناسبتها را در آتلیه عکس یادگاری بندازی! ...
30 آذر 1390

عکسهای گوگولی تولد مدیسا

مدیسا جون روز تولدت برای اینکه حسابی بهت خوش بگذره از ظهر مرخصی گرفتم و بردمت kids club. یک محوطه بسیار بزرگ پر از بچه های همسن و سال خودت که حسابی بازی کردی و بهت یک عالمه خوش گذشت !!     عزیزم عکسهای خوشگل پایین هدیه تولد زن عمو سوگند به شما دختر نانازی است :                                                     ...
27 تير 1390

اتفاقات مهم زندگی مدیسا خانم

گفتن مامان بابا (7 ماهگی): عاشورا تاسوعا بود داشتم باهات بازی میکردم که یک هو گفتی مامان !!! اول فکر کردم دارم اشتباه میشنوم ولی چند دقیقه بعد دوبا تکرار کردی وای انگار تمام خستگیهای زایمان از تنم رفت بیرون . من و بابا مازی کلی همدیگر رو بغل کردیم و اشک شوق ریختیم. دو روز بعد هم کلمه خوشگل بابا رو گفتی که بازم مارو کلی هیجانزده کردی !!!   غلط زدن (6ماهگی): وای خیلی بامزه بود نصفه شب که بیدار شدم بهت شیر بدم دیدم سر جات نیستی ، سکته کردم ، دیدم از جای خودت 120 درجه غلط زدی رفتی کنار.     حس کردن دست و پات (5 ماهگی): 29 آبان ظهر در حالیکه داشتم باهات بازی میکردم ، پاهای کپلیتو بردی بالا بهشون ...
27 تير 1390

روز مادر

اولین روز مادر زندگیم چون هنوز یه سالت هم نشده بود خیلی برام با مزه نبود ، بابا مازی یه هدیه خوشگل ( انگشتر طلا)  به همراه یک کارت پستال  از جانب شما خانم کوچولو  بهم داد  و برام جالب بود که بلاخره  روز واقعیه من هم شد!! ولی امسال چون کاملا به حرف افتاده بودی و جذابیتهای سن خودت را هم ماشالله چند برابر از هم سنو سالات داری! برام خیلی زیبا و عاشقانه بود. عصر که از سرکار برگشتم دیدم مامانی پروین یه هدیه خوشگل و یه ظرف خریده و داده دستت تا رسیدم خونه به طرفم دراز کردی و باصدای بلند گفتی مبارک مبارک! ومن کلی ذوق کردم! شب هم که بابا مازی اومد یک کارت پستال خیلی خوشگل به همراه مبلغ 200 هزار تومام پول نقد داد به ...
21 تير 1390

اقوام مورد علاقت

توی دوستان خیلی ها هم دوستت دارن هو تو خیلی دوستشون داری و هم از دیدارشون بسیار خوشحال میشی ولی من تک تک اسمهای گلشونو نمیبرم چون اولا خودت خوب میشناسیشون ، دوما توی دفترچه خاطراتت حسابی ازشون برات گفتم ، سوما دوست ندارم خدای نکرده یکی از قلم بیفته و سوتفاهمی به وجود بیاد.                                     اما توی اقوام درجه یک ، چون بشترین ساعات زندگیت رو در کنار مامانی پروین و بابائئ ایرج میگذرونی ، از ته ته دل دوستشون داری و در کنارشون هم کلی به...
21 تير 1390

ادا کردن نذر ختم انعام

عاشورا تاسوعا که حامله بودم وقتی از کنار پنجره دسته را تماشا کردم نذر سلامتیت و دختر بودنت شیر کاکاو کردم که تا چندین سال به دسته بدم و 2 ماهه که حامله بودم  نذر کردم که ایشالله  زایمان خوب و راحت و به دنیا آمدن یک دختر کوچولوی سالم یک ختم انعام بگیرم و همین کار را هم کردم، 22 اردیبهشت سال 1390 نذرم را ادا کردم که ایشالله ائمه اطهار همیشه حامی و نگهدار دختر گلم باشن! یا حق! ...
21 تير 1390

واکسن های مدیسا

دختر گلم، خدا رو شکر، گوش همه شیطون ها کر با هیچ کدوم واکسن هات کوچکترین تبی نکردی و کوچکترین اذیتی برامون نداشتی، درسته موقع زدن واکسن تمام مطب از شدت گریه و جیغت به لرزه میومدی بعدش دیگه اصلا اذیتهایی که همه بچه ها بعد از واکسن دارن نداشتی برای همین واکسن زدنهات خیلی راحت بود!!     ...
21 تير 1390

حرف زدن شیرینت

عزیز دلم یکی از رمزهای تو دل جا گرفتنت صرفا زبون شیرینت و حرف زدن با مزه و قدرت بیان عالی و کاملت است . با همه راحت ارتباط برقرار میکنی و برای هرکسی حرفی برای گفتن داری . کسانی رو که دوست داری که وای کولاک میکنی دیگه ( می خونی ، میرقصی  ، گزارش میدی ....) همه دوستت دارن ، همه عاشقتن چون شیرینی و دوست داشتنی !!!     ...
21 تير 1390

چه جوری خبر بارداریم را به اقوام دادم

به بابا مازیار: لباس دخترانه ای تهیه کردم به همراه جواب آزمایش کادو پیچی کردم ، دوربین فیلمبرداری را مخفیانه گوشه ای از خونه گذاشتم به بابا گفتم یه خبر خوب برات دارم  اگه گفتی .... بعد از چند دقیقه با صدای بلند داد زدم عزیزم بابا شدی.میدونی رنگ بابا مازیار چه رنگی شد! رنگ لبو!! و از خوشحالی گریه کرد. مامانی  پروین و بابایی ایرج: با یه جعبه بزرگ شیرینی و دوربین فیلمبرداری در دست بابا مازیار وارد خونه شدیم ، گفتم مامان! بابا! یه کار مهم با هاتون دارم: شما، شما ، شما مامان بزرگ و بابا بزرگ شدید!!! هر دو بغلم کردند و یه عالمه مرا بوسیدند! مامانی فرزانه ، بابایی رسول این مامان...
21 تير 1390